به همین دیده،سرِ دیدنِ اقوامم نیست!

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۷/۶
دارم سعی میکنم لیوان آب را تا ته سربکشم و حرف‌های دایی‌ات را نشنیده بگیرم.ولی گلویم خشک شده و حس میکنم یک گالن آب هم فایده ندارد.دایی‌ات هم بی‌رحمانه ادامه می‌دهد.انگار‌میخواهد تقاص تمام آن وقت‌هایی که باورش‌ نمیکردم را بگیرد.بهش حق میدهم.تحمل آن بار برای یک پسربچه‌ی ۱۴-۱۵ ساله سخت بود.خیلی سخت.حالا انگار منفجر شده که هروقت بهم میرسیم نمیتواند خودش را کنترل کند و هی گلایه میکند.گاهی وقت‌ها فکرمیکنم میخواهد گریه کند انگار.اما مرد است و غرورش و قولش و از این چرت و پرت‌ها.سعی میکنم خودم را به نشنیدن بزنم.نمیدانی گاهی وقت‌ها مادرت چه قدرتی از خودش نشان میدهد توی کورشدن و کرشدن.مثل‌همین الان.میگذارم دایی‌ات همچنان به راحت کردن اعصابش ادامه بدهد و من هم درعوض به تو فکرمیکنم.به “میم”.به مامان.به بچه‌های دانشگاه که انگار حس ششمشان بهشان گفته دوستشان توی دردسر است و دائم سعی میکنند از لانه‌اش بکشانندش بیرون.به این فکرمیکنم که چقدر دلتنگ هستم و چقدر آزرده.دلتنگِ اسمِ خودم با صدای تو،و آزرده از کثافت کاری‌های اطرافیان.نمیخواهم این تعطیلات آن‌هایی را ببینم که کلا یا در نوروز توی زندگیمان سرک میکشند یا در اینجور تعطیلات‌ها.و بقیه مواقع هم انگار تخمشان را ملخ میخورد.اما مجبورم.میدانی؟آدم گاهی توی زندگی مجبور میشود.کاش فاتحه‌ی خودم و فلانی را باهم…!


6

دیدگاه شما