حُکم به آرامش

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۴/۸
بالاخره بعد از مدتها چشمم به دیدن خانه‌ی کودکی هایم روشن شد.خانه ای که یک روز پر از زندگی و رفت و آمد و سروصدا و بوی غذا بود؛جایی که من و دایی ات قد کشیدیم و لابه‌لای این قدکشیدن ها و روزمرگی ها،مادر و پدرمان پیر شدند و ما نفهمیدیم.بچه بودیم خب.البته الان هم بچه هستیم فقط دیگر مجالی برای بچگی کردن نمانده!دیشب قبل حرکت دلشوره داشتم.نمیدانستم قرار است خانه را توی چه وضعیتی ببینم.ساکنان ناشناخته آن که هیچکس از وجودشان خبرندارد جز من،انگار خودشان را گذاشته اند روی حالت روح و این اذیتم میکند.دایی‌ات همراهم نیامد.بهش حق میدهم.نمیخواهد خاطرات خوبش خراب شوند.مثل من که دیشب با دیدن گرد غریب روی وسایل،غصه ی عالم ریخت توی دلم.با دیدن تغییرات به وجود آمده حس کردم اینجا غریبه ام.تا صبح خواب به چشمم نیامد.دائم دنبال نشانه های آشنا میگشتم.خلاصه که برادرجانمان چیزی ازدست نداد جز درخت‌انگور،انجیر،انار،نسترن رونده و البته تاب و خوابیدن روی کَت(تخت های چوبی بزرگ قدیمی که برای خوابیدن همه اعضای خانواده کنارهم ساخته شده است و معمولا جایش روی تراس است.اینجا بهش میگویند کَت).صبح دلم نمیخواست بیدارشوم.هیچکس از اعضای خانواده نبود.حاج خانم(همان زن مهربانی‌که من و دایی‌ات را بزرگ کرده)هم نبود که ساعت ۹صبح با بوی نیمرو و نان محلی بیدارم کند و هی غربزند که”لنگ ظهراست دختر!چرا بیدار نمیشوی؟آخ که پدر این درس و دانشگاه بسوزد که اینهمه به شما بیخوابی میدهند!”درنتیجه عناصر زنده ی محیط هرکدام بنا‌به‌دلایلی حذف شده بودند و برای اولین بار فکرکردم کاش هیچوقت از خواب بیدار نمیشدم.چطور با این غربت کنار بیایم؟اما باید قوی باشم باقالی.مادرت مجبوراست قوی باشد و ازبعضی چیزها سر در بیاورد و سر‌وسامانشان بدهد.هستند کسانی که توی این راه باعث میشوند از نفس کشیدن کنارشان لذت ببری.مثل”میم”.امروز بالاخره بعد از مدت ها دیدمش و هی خندیدم و خندیدم و خندیدم.حالا برای قوی بودن بهانه های بیشتری دارم.این را هم فهمیده‌ام که توی این زندگی قوی ماندن انتخابی نیست که اجباری‌ست!لحظاتی پیش می آیند که برای بقا،مجبوری قوی باشی.میدانم موقع خواندن و یا گوش کردن به اینها دعا میکنی که همه چیز خوب پیش رفته باشد و حدسیات مادرت درست از‌آب درنیامده باشند.باورکن من هم الان تنها چیزی که میخواهم همین است!


8

دیدگاه شما