خانه ات آباد

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۴/۲
سلام باقالی! آمدم بگویم که نگران من نباش.حال مادرت خوب است؛ مثل قاتلی که قبل از کشتن قربانی اش هیجان زده است و نفس نفس میزند و کامش شیرین است. آدرنالین توی رگهایم نمیدود که سُر میخورد! دیشب یک دور مادرخوانده ات را به بد و بیراه بستم. هنوز هم از دستش کفری ام. قرار بر این شده که تا وقتی برمیگردم روزها بهم پیام ندهیم و شب ها حرف بزنیم. دقیقا مفهوم واضح حرفش این بود که یک مدت از او دوری کنم تا بلکه حالش بهتر شود. شانس آورده ذهنم بدجوری آشفته است و نمیتوانم زیاد تمرکز کنم و بیشتر از این به خاک(خب البته مودبانه اش همین است!) بکشمش. اینهارا کنار میگذاریم و میرسیم به اینکه این مدت کلی اتفاق افتاده اما درحال حاضر ذهنم گنجایش ندارد که طبقه بندی و تعریف کنم…شاید بعدا گفتم! فقط این را بدان که دلم عجیب برایت تنگ است. برای تویی که هنوز به دنیا نیامدی. اما تپش‌ قلبت را حس‌ میکنم. دست های کوچکت را. لطافت پوستت را. و موهای خوش حالتت را. هرجا هستی مراقب خودت باش و یادت باشد بزرگترهایی که دوستت دارند یکی یکی جلوی تو می ایستند و دفاع میکنند ازت در برابر تمام بدی ها و زشتی ها. اما روزی میرسد که دیگر‌ کسی‌ باقی‌ نمیماند و خودت هستی و خودت… میدانم آن روز از پس خودت برمی آیی.


9

۱ دیدگاه

  • میم نوشته

    دلم برای خوندن نوشته هات تنگ شده بود💜 مادر خوانده شرمنده اس که مدتی حال و احوالش با دور بودن بهتر میشه ولی میشه
    دوباره میم میشه♾💜

دیدگاه شما