دُرناها

نوشته در بخش

با آن که لقب عریض و طویلِ «استرس بکاهِ آرامش به ارمغان آورنده‌ی خیلی متمرکز کن» را این طرف و آن طرف به کول می‌کشد اما اینطور به نظر می‌رسد که فیجت اسپینر تنها یک وسیله‌ی «بیشتر استرس بده‌ی مجنون کنِ هیپنوتیزم کارِ حرفه‎‌ایِ کثافت» است که از فرهنگ روانشناسی غرب وحشی به انگشت‌های شصت و اشارت جوانان کم آگاه این مرز و بوم نفوذ کرده. همیشه گمان می‌بردم که راز بدل کردن استرس به آرامش باید در فاعل بودن فرد نهفته باشد. یعنی طرف بلند شود خودش را به کاری مشغول کند،حالا هرچه! ظرف‌های تمیز را پشت هم قطار کند و دوباره از نو بشوید، دودی بگیراند، فندکی بیهوده بچرخاند، در وضعیت‌های بحرانی‌تر شیشه‌ای پایین بیاورد، هواری، فحشی، دری وری‌ پرتی، بزن بزن منتهی به دوش آب سرد. اگر نه بنشیند به ناخن جویدن و نوشتن هذیون و تق و توق مفاصل انگشت‌ها را درآوردن. خود من را هم که عالم و آدم به خونسرد صالح دو جهان یاد می‌کنند با همین دست‌آویزها شروع کردم. پیش رفتم و بعد از مدتی به خودم آمدم دیدم مخزن ناخن‌هایم ته کشیده‌اند، مفاصل انگشت‌ها دیگر تقه‌ی رسای سابق را در فضا ندارند و حسابی روغن‌کاری لازم‌اند، جیبم هم برای هفته‎ای یکی دو سه بار شیشه شکستن زیادی فقیر است. این شد که از تمام اختیارات نابهنجاری اشرفیت در حیطه‎ی مخلوقات خدا روی میز تحریر، برایم خرواری کاغذ کاهی ماند و میل شدید به نوشتن. (دود و دم را هم به همان دلیلی که نصف بیشترتان در جریان الف تا یاء اش هستید کنار گذاشتم) از بخت همیشه به یارم در همان برهه‌ با پدیده‌ی جذاب اوریگامی آشنا شدم. آن عصر بارانی و گرفته در راهروهای منتهی به کلاس‌های هنرهای تجسمی در سازه‌ی مخوف ته باغ ملی که معلم هنر فلان دبیرستان با آن دست‌های خپلش کاغذهای رنگی مربع شکل را جادو می‌کرد. همانطور که انگشت می‌رقصاند در میان فضاهای خالی کاغذ نگون بخت، بی‌آنکه نگاهی به صورتم بیندازد، خطاب به من می‌گفت: «تو افسانه‌های ژاپن موجود خوش‌یمنیه. معتقدن هر هزار درنای کاغذی که ساخته بشه، فرد دست به کاغذ به یکی از آرزوهاش می‌رسه -صدایش را پایین می ‌آورد- و یا اینکه شفا میگیره.» همین ش که من هم به جرگه‌ی کاغذ به دست‌ها پیوستم. نه برای شفا نه برای رسیدن به آرزوها، بلکه فقط برای آب کردن آن خرمن کاهیِ کاغذها! آنقدر دُرنا درست کردم و به تولید انبوه رساندم که -کم مانده بود اساطیر ژاپنی به دیدنم بیایند . دو دستی تُنگ آرزو برآورده کنشان را تقدیم کنند. تهش هم بصورت افتخاری اکسیر جاودانگی و سلامت را در حلقومم بچکانند- هنر تبدیل شد به یکی از هزاران عادت مریض رفع استرس. بگذریم. کمی قبل‌تر از حالا، همیشه ظهرهای یکشنبه، بین دو کلاس صبح و عصر می‌رفتم پشت صندلی‌های نه چندان راحتِ «همین‌جا بخر و بشین و بخونِ» فلان کتابفروشی نزدیک دانشکده، لم می‌دادم رو به روی قفسه‌ی نسبتا وسیع کودک و نوجوان تا جادویی‌ترین حالت شناور شدن بچه‌های کم سن را بین آن همه کتاب تماشا کنم. عصاره‌ای شگفت‌انگیز تلفیقی ار نیم بیشتر لذایذ دنیا. امروز که بعد آن همه وقت دوری از علم و دانش سروکله‌ام به صندلی‌های ناراحت رخ در رخ قفسه‌های کودک و نوجوان فلان کتابفروشی افتاد، نگاهم روی طاقچه چوبی کنج میز خیره ماند. ظاهرا یکی از کارکنان شکم ورآمده‌ی کتابفروشی از آن هزار هزار آیه‌ی شفا و آرزوی کاهی – و واهی- که می‌ساختم و پیامبرگون در زمین می‌پراکندم یکی دو تا را بعنوان دکور نگه داشته بود. 🙂


8

4 دیدگاه

دیدگاه شما