شادی های کوچک، معجزه های بزرگ

نوشته در بخش

چند وقت پیش، یعنی یک هفته قبل، داشتم تقریبا بی هدف تووی کوچه پس کوچه ها و پارک ها قدم می زدم. دلگیر بودم. نمی دانم از کجا ! البته من این راز را کشف کرده‌ام که وقتی نمی‌دانی دلگیری از کجا آب می خورد، معمولا با کمی تووی خودت رفتن می‌فهمی که خودت سرچشمه نابسانمانی احوالت هستی. حالا کاری به این ریشه یابی‌ها ندارم، کلا دلم گیر بود. یا گرفته شاید.
دیدید که وقتی بی خیال و بدون فکر قدم می زنید، یکهو به خودتان می‌آیید می بینید از همه چیز و همه جا فاصله دارید؟ حتی آفتاب گرم اواخر خرداد هم کاری با من نداشت. داشتم با خیال راحت قدم می‌زدم که یکهو با دیدن یک درخت با آن توت‌های سرخ و بزرگش از مسیر سنگفرش عاقلانه پارک جدا شدم و دل به چمن خیس دادم.
آخرین باری که بی ریا شروع به چیدن میوه‌ای از درختی در شهری مثل تهران کرده اید کِی بوده است؟ آخرین باری که نگران نبوده‌اید به نگاه‌های آدمهایی که دیگر هیچ وقت نمی بیندشان کِی بوده است؟ آخرین باری که مثله بچه ها چیزی را که دوست دارید دنبال کرده‌اید کی بوده است؟
چیدن چندتا توت دستم را حسابی قرمز کرد. قرمز، مثل خودن دل تمام مجنون ها. طعم ترش چندتا میوه ناقابل با شیرینی «خودم بودن» قاطی شد. بهترین مزه ی دنیا. و وقتی توت ها تمام شد انگار معجزه ای، دستی، نیرویی، مرا از نو – دست کم برای چند ساعتی – از خودم زایید.
داشتم فکر می‌کردم، زندگی همین است.جمع لحظات ناب کوچک. کاش یاد بگیرم به جای صبح تا شب دویدن‌های الکی، قدم زنان از زندگی لذت ببرم. آرام، ساکت، مطمئن.


9
برچسب های این نوشته: , ,

دیدگاه شما