شبیه ترانه هایمان باشیم

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

صبح زیبا و گرم تابستانی ات به‌خیر باقالی!میدانم یاد گوینده‌های رادیو افتادی اما دلم خواست بگویم!مدت هااست ننوشته ام و از اخبار بی‌اطلاعی.البته اتفاق خاصی هم نیفتاد جز یک روز قبل تولدم.آن روز دایی‌ات هی اصرار میکرد برویم کافه ای جایی و چایی بخوریم.به حق چیزهای ندیده!او کلا از آن اتاق سه متر در چهار مترش جم نمیخورد و دائم کله اش توی کتاب است.خلاصه که شال و کلاه کردیم به طرف آن کافه ی‌ کذایی.از تو چه پنهان که تا وقتی برسیم توی دلم هی رخت شستند و رخت شستند.البته که انتظار دیدن “میم” را داشتم اما نه اینطور حاضر و آماده با کیک و هدیه و…سورپرایز!انتظار سورپرایز شدن از طرف دایی‌ات را هم نداشتم منتظر بودم بیاید بگوید”خب دیگه پاشو جمع کن بریم تولدت”.آن روز بهترین روز عمرم و آن جشن تولد،بهترین جشن تولدم تا به حال بود.هنوز هم هروقت ناراحت باشم به آن لحظات برمیگردم و دوباره لبخند میزنم.جز اینها ساعات خوب دیگری هم بود مثل‌ گذراندن روزها با مادرخوانده و گاهی دایی‌ات که به طور عجیبی آرام و مهربان شده و البته کنکور دادن یکی از دوست های عزیز.به اینها رفتن به کافه به مناسبت تمام شدن کنکور آن دوست و پریدن به آشپز به خاطر غذای افتضاحش را هم اضافه کن.بعدش چقدر خندیدیم!
بگویی نگویی روزها کش دار و بی حوصله میگذرند.مثلا الان باید اواخر مرداد باشد اما هنوز تیر را هم به آخر نرسانده ایم!راستی دیشب اتفاق عجیبی افتاد.بعد از مدتها تا خود صبح گریه کردم آنهم به خاطر دردجسمی.بی سابقه بود.البته بحث با “میم” هم دلیل دیگرش بود.میخواستم بهش بگویم اما اخلاق بسیار خوبش منصرفم کرد.البته حق دارد.خلاصه که همچنان دارم به ننه من غریبم بازیهایم ادامه میدهم و مانده ام که چرا چشمه ی اشکم خشک نمیشود.قرار امروزم را هم کنسل کردم.نمیتوانم قدم از قدم بردارم.اینها همه به خاطر کله شقی و لجباز بودنم است؛اما نگران نباش.تو را اینطور تربیت نمیکنم.هرچند اگر‌ فرزند خلف من باشی،تربیت اثری‌ نخواهد داشت!
پ.ن:نمیدانم درآینده باز هم سری های این بازی منتشر میشود یا نه.اگر نبود تابستانت را پای بازی هایی نظیر این بگذران:GTA!


8

3 دیدگاه

دیدگاه شما