مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۶/۲۸
سه‌شنبه‌ی عجیب و جالبی بود.عجیب به این دلیل که اکثر پیش‌بینی‌هایم درست از آب درآمدند و جالب،چون با”میم”گذشت.طرف‌های ساعت یک ظهر توی آن کافه‌ی دوست داشتنی ناهار خوردیم و بعدهم خیابان‌گردی و اینها.نمیخواهم الان ادا و اطوار دربیاورم که بوی مهر می‌آید و چرا من دیگر بچه نیستم و نمیتوانم به مدرسه بروم.چون هیچوقت نه درست و حسابی بچگی کردم و نه از مدرسه لذت بردم.آن نارنگی‌های با پوستِ سبز که بویشان تا دو خیابان آنطرف‌تر میرفت هم زیر میز پوست نکندم و نخوردم.اما اعتراف میکنم وقتی آن مغازه‌ی پر از کتاب،کیف،جامدادی و چیزهای جینگولکی را دیدم،دلم کمی پرکشید.فکر کردم شاید اگر درسن۱۴-۱۵سالگی کتاب‌هایی مثل”یازده دقیقه،ربه‌کا،ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد و آناکارنینا”را نمیخواندم،دنیا الان برایم جای بهتری بود.گاهی وقت‌ها،نفهمی بهترین نعمتی است که هرکسی میتواند داشته باشد.البته من هنوز هم آدم نشدم.مثلا از آن فروشگاه سه کتابِ”حقیقت یخی(دن براون)،مادربزرگ سلام میرساند و میگوید متاسف است(فردریک بکمن) و مردی در تاریکی(پل استر)”خریدم.اگر جلویم را نمیگرفتند میخواستم سری کتاب‌های”آر اِل استاین”را هم بخرم.”میم” هم میخواست یک کیف ۱۲تایی از آن روان‌نویس‌های رنگیِ استدلر را بردارد که چون ما قیمت را اشتباها ۱۱۲۵۰تومان دیدیم،پای صندوق منصرف شد.بعدش هم یک دفتر برای ادامه‌ی حرف‌هایم با تو،با سلیقه‌ی مشترک من و مادرخوانده ات،پسندیدم.روی جلدش،جادوگر شهر اُز بهت لبخند میزند.فکر کردیم بهتر است ازهمین الان با واقعیت و ترس‌هایت روبرو شوی و نازنازی بار نیایی.البته نمیدانم در دنیای تو،جادوگر شهر اُز و امثال آن،هنوز شناخته شده باشند یا نه.اگر نبودند،سرچی بکن و با نوستالژی‌های مادرت آشنا شو.
دروغ چرا؟هنوز دلم پیش آن لوازم تحریرهای رنگارنگ مانده است.آخرین باری که لوازم تحریر خریدم را یادم نیست.از وقتی هم که پا به دانشگاه گذاشتم،یک خودکار از آموزش کش رفتم و یکی-دو ترم باهاش نوشتم.الان همان خودکار را هم ندارم.و هنوز هم نمیدانم ماها چه چیزی در بچگی‌هایمان جا گذاشتیم که با هرسنی،اینها دست و دلمان را میلرزانند.
همچنان قولِ مادرت یادت نرود.منتظر خواندن روزمرگی‌های بیشتر باش.


10

۱ دیدگاه

دیدگاه شما