همه راه‌ها که با پا پیموده نمیشوند!دستت را به من بده…

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۶/۲۲
آره میدانم.باید بیشتر مسئولیت‌پذیر باشم و بیشتر برایت بنویسم!اما خب میدانی؟نوشتن حس و حال میخواهد.آدمی را میخواهد که تمام نشده باشد. یعنی ببیند؛نه اینکه فقط نگاه کند.بشنود؛نه اینکه فقط گوش کند.میفهمی چه میگویم؟امیدوارم هرچقدر توضیح بدهم و بدهند،نفهمی چون اصلا خوب نیست.مادرت برای خودش تمام شده است.هرچه هست گردش روزگار است و بس.ولی تو،توی حضوریافته درعدم،مادرت را هی میگذاری رو تکرار و تکرار.همین است که وادارم میکند برایت وقایع را تعریف کنم.اگر الان بودی موهایت را با دست بهم میریختم و جفتمان لبخند میزدیم و میگفتیم”گور بابای زندگی!” اما متاسفانه نیستی و باید موهای خودم را بهم بریزم!
الان دارم روی جعبه کفشی که با آنهمه ذوق و شوق برای عروسی پسرِدخترداییِ مامان خریده بودم،خط خطی میکنم تا ذهنم به عقب برگردد و کمی‌ چیزمیز برایت تعریف کنم.میدانم این پسرِدخترداییِ مامان نسبت خیلی دوری-حدااقل بامن-دارد اما چون درفامیل ما جمعیت رو به پیرشدن میرود،عروسی قرنی یک‌بار اتفاق می‌افتد.این است که نه تکاپوی من برای خرید کفش و لباس غیرمعمول است و نه رفتنمان به عروسی درطرف دیگر کشور آن هم به صورت ایلی.میزبان طفلک خودش هم باورش نمیشد که ما اینهمه راه کوبیدیم و آمدیم برای عروسی پسرش.البته شکش کاملا به جا بود.چون دربین راه سری هم به مرزهای شمالی زدیم.فکرش را بکن!یکهو یک گله آدم بریزند این طرف مرز با کلی فلاسک چای،نان،کوکوسیب‌زمینی و انواع و اقسام لوازم الکترونیکی.به مرزبان بیچاره حق میدادم که دائم با نگرانی سرک بکشد و سرپستش”آماده باش” بایستد که مبادا کشور همسایه با دیدن ماها اعلان جنگ بدهد!خلاصه هرجا که میشد نگه داشتیم و به هر ده‌کوره ای که وسط راه سبزشده بود، سری زدیم و آخرهم خسته و کوفته رسیدیم شهرموردنظر و عروسی.
کتری سوت میکشد بچه.میخواهم بروم یک لیوان نسکافه‌ای،قهوه‌ای چیزی بخورم بلکه یخ زدگی و کرختی انگشتان دست و پایم ازبین برود.مایه خجالت است که توی چله ی تابستان از سرما میلرزم.دایی احمقت با سوءاستفاده از نبودن بابا سه روز است که کولر را خاموش نمیکند.
بازهم باهم حرف میزنیم.این قول را از مادرت داشته باش.


9

2 دیدگاه

  • الف.میم مظفری نوشته

    نوشتن همیشه برام این حس رو داشته که منفعل نیستم. نوشتن تمرین دیدن و رد نشدنه.
    مرسی. لذت بردم واقعا.

    در ضمن طنزشم خیلی خوب بود D:

    • ژُ مَپِل فی... نوشته

      چه دید جالبی به نویسندگی دارید:) خوشحالم که این متن باعث حتی یه لحظه لبخند شد🙏

دیدگاه شما