و آنگاه یک روز صبح…

نوشته در بخش

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

۹۶/۴/۴
امروز صبح که از خواب بیدارشدم،دیگر تنم نمیلرزید.عصبانی و شاکی‌ هم نبودم.احتمالا در بازه ی زمانی شب تا صبح،مغزم اتفاقات افتاده را هضم کرده که ظاهرا آسان هم نبوده چون الان سرم بدجوری درد میکند.حس میکنم مغزم دچار خونریزی شده…تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که فعلا ذهنم را منحرف کنم.پس دستت را بده و بیا توی اتفاقات امروز باهم شریک شویم.امتحان ساعت۸صبح به طرز ناباورانه ای موفقیت آمیز بود.بدون یک ذره مشکل پیش رفت و باعث شد بعد از مدتها لبخند کوچکی بزنم.فقط یک امتحان دیگر مانده و بعدش باید بروم سر آلبوم ها.طراحی های آلبوم زیاد است اما حداقل ذهنم را مشغول نگه میدارد.این روزها افکار جنون آمیزی به سرم میزند…
راستی جواب اعتراضم به فیزیک آمد.استاد خیلی محترمانه برخورد کرده بود و احتمالا توی نمره ام تجدیدنظر میشود.از این اتفاقات خوب و آرامش الانم میترسم.آرامش قبل از طوفان است باقالی جان.روزهای سختی پیش روست.از آن بدتراینکه توی بیشتر وقایع آینده باید تنها باشم.نمیتوانم یک نفر دیگرراهم با خودم به زیرآب بکشم و ببینم او هم دارد دست و پا میزند.
پ.ن:دایی ات بعد از دیدن قیافه ی امروز صبح من،گفت چندروز دیگر هم میماند.خوب است…خیلی خوب است.وجودش دلشوره ام را تا حدی کم میکند.


8

۱ دیدگاه

  • الف.میم مظفری نوشته

    البته بنظرم بد نیست به باقالی اینکه گاهی وقتا اعتراض باعث کم شدن نمره میشه رو هم یاد بدی !

دیدگاه شما