بلاگ - ژُ مَپِل فی...

مینویسیم تا باقالیِمان دربحبوحه ی حوادث زندگی اش بخواند و لبخند بزند. خانه تان آباد!

نوشته در بخش

مهر , ۱۳۹۶

۹۶/۷/۶ دارم سعی میکنم لیوان آب را تا ته سربکشم و حرف‌های دایی‌ات را نشنیده بگیرم.ولی گلویم خشک شده و حس میکنم یک گالن آب هم فایده ندارد.دایی‌ات هم بی‌رحمانه... بیشتر بخوانید »

6 دیدگاه شما
نوشته در بخش

شهریور , ۱۳۹۶

۹۶/۶/۲۸ سه‌شنبه‌ی عجیب و جالبی بود.عجیب به این دلیل که اکثر پیش‌بینی‌هایم درست از آب درآمدند و جالب،چون با”میم”گذشت.طرف‌های ساعت یک ظهر توی آن کافه‌ی دوست داشتنی ناهار خوردیم و... بیشتر بخوانید »

10 1 دیدگاه
نوشته در بخش

شهریور , ۱۳۹۶

۹۶/۶/۲۲ آره میدانم.باید بیشتر مسئولیت‌پذیر باشم و بیشتر برایت بنویسم!اما خب میدانی؟نوشتن حس و حال میخواهد.آدمی را میخواهد که تمام نشده باشد. یعنی ببیند؛نه اینکه فقط نگاه کند.بشنود؛نه اینکه فقط... بیشتر بخوانید »

9 2 دیدگاه
نوشته در بخش

تیر , ۱۳۹۶

صبح زیبا و گرم تابستانی ات به‌خیر باقالی!میدانم یاد گوینده‌های رادیو افتادی اما دلم خواست بگویم!مدت هااست ننوشته ام و از اخبار بی‌اطلاعی.البته اتفاق خاصی هم نیفتاد جز یک روز... بیشتر بخوانید »

8 3 دیدگاه
نوشته در بخش

تیر , ۱۳۹۶

۹۶/۴/۸ بالاخره بعد از مدتها چشمم به دیدن خانه‌ی کودکی هایم روشن شد.خانه ای که یک روز پر از زندگی و رفت و آمد و سروصدا و بوی غذا بود؛جایی... بیشتر بخوانید »

8 دیدگاه شما
نوشته در بخش

تیر , ۱۳۹۶

۹۶/۴/۴ امروز صبح که از خواب بیدارشدم،دیگر تنم نمیلرزید.عصبانی و شاکی‌ هم نبودم.احتمالا در بازه ی زمانی شب تا صبح،مغزم اتفاقات افتاده را هضم کرده که ظاهرا آسان هم نبوده... بیشتر بخوانید »

8 1 دیدگاه
نوشته در بخش

تیر , ۱۳۹۶

۹۶/۴/۲ سلام باقالی! آمدم بگویم که نگران من نباش.حال مادرت خوب است؛ مثل قاتلی که قبل از کشتن قربانی اش هیجان زده است و نفس نفس میزند و کامش شیرین... بیشتر بخوانید »

9 1 دیدگاه