نوشته های بخش داستان و ادبیات

خرداد , ۱۳۹۶

دیوار بی خشت، بی سیمان، بدون میله

با خودش فکر کرد: “این چه دیوار عجیبی ست که همیشه آن سوی دیگرش پیداست”. چشمانش روشنایی غرور یک مرد جوان و خاموشی یک کهنه سال رو به مرگ را... بیشتر بخوانید »

11 1 دیدگاه
خرداد , ۱۳۹۶

شروع میكنم…

گاهی؛قبل از خواب وقتی چشم هایم را میبندم و به آرزوهایم فكر میكنم خودم را میبینم كه در جاده ای سرسبز میدوم و از سر شادی فریاد میكشم و دستم... بیشتر بخوانید »

8 دیدگاه شما
اردیبهشت , ۱۳۹۶

اردیبهشت

🌻🌻🌻 پنجشنبه ای که فردایش اردیبهشت میرسد را باید گذاشت روی سر…. حلوا حلوایش کرد…. قربان قد و بالایش رفت…. و آهسته در گوشش گفت: . “پنجشنبه جان…؛ چشم و... بیشتر بخوانید »

7 دیدگاه شما
اردیبهشت , ۱۳۹۶

شهری که دوست می داشتم

مکانِ تمام خواب هایم، اهواز شده ست. منتهی نه اهوازِ این روزها. اهوازِ بچگی هایم، اهواز دهه ی هفتاد، اهوازِ گُنگِ عکس هایِ نوجوانی و جوانیِ پدر. می بینم که... بیشتر بخوانید »

10 دیدگاه شما