نوشته های بخش آزاد

مهر , ۱۳۹۶

به همین دیده،سرِ دیدنِ اقوامم نیست!

۹۶/۷/۶ دارم سعی میکنم لیوان آب را تا ته سربکشم و حرف‌های دایی‌ات را نشنیده بگیرم.ولی گلویم خشک شده و حس میکنم یک گالن آب هم فایده ندارد.دایی‌ات هم بی‌رحمانه... بیشتر بخوانید »

6 دیدگاه شما
شهریور , ۱۳۹۶

مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال

۹۶/۶/۲۸ سه‌شنبه‌ی عجیب و جالبی بود.عجیب به این دلیل که اکثر پیش‌بینی‌هایم درست از آب درآمدند و جالب،چون با”میم”گذشت.طرف‌های ساعت یک ظهر توی آن کافه‌ی دوست داشتنی ناهار خوردیم و... بیشتر بخوانید »

10 1 دیدگاه
شهریور , ۱۳۹۶

همه راه‌ها که با پا پیموده نمیشوند!دستت را به من بده…

۹۶/۶/۲۲ آره میدانم.باید بیشتر مسئولیت‌پذیر باشم و بیشتر برایت بنویسم!اما خب میدانی؟نوشتن حس و حال میخواهد.آدمی را میخواهد که تمام نشده باشد. یعنی ببیند؛نه اینکه فقط نگاه کند.بشنود؛نه اینکه فقط... بیشتر بخوانید »

9 2 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

عنوان ندارد.

برای برداشتن ِ نام ِ کوچکت از لبهام، روزه ی سکوت می گیرم. برای فراموش کردن ِ گرمی ِ نوازش هات، به قاره آفریقا پناه می بَرَم. برای من مرگ... بیشتر بخوانید »

9 دیدگاه شما
تیر , ۱۳۹۶

باگ خلقت

دوست داشتن مردها در جایگاه زن، یک اشکال فنی بسیار بزرگ دارد، آن هم این که عادت ندارند متناسب با احوالاتشان آواتار عوض کنند. همه‌ی ما -زن‌ها البته- میان خیل... بیشتر بخوانید »

10 دیدگاه شما
تیر , ۱۳۹۶

دُرناها

با آن که لقب عریض و طویلِ «استرس بکاهِ آرامش به ارمغان آورنده‌ی خیلی متمرکز کن» را این طرف و آن طرف به کول می‌کشد اما اینطور به نظر می‌رسد... بیشتر بخوانید »

8 4 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

شبیه ترانه هایمان باشیم

صبح زیبا و گرم تابستانی ات به‌خیر باقالی!میدانم یاد گوینده‌های رادیو افتادی اما دلم خواست بگویم!مدت هااست ننوشته ام و از اخبار بی‌اطلاعی.البته اتفاق خاصی هم نیفتاد جز یک روز... بیشتر بخوانید »

8 3 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

عمیق تر از زندگیست انسان.

آغوش باید گرم باشد، نگاه باید گیرا باشد، لب ها باید ناشکیبا نام کوچکی را بخوانند. دست ها باید نوازشگر عصیان ِ پیش از سحرگاه ِ تنی باشند، مانوس. و... بیشتر بخوانید »

9 دیدگاه شما
تیر , ۱۳۹۶

حُکم به آرامش

۹۶/۴/۸ بالاخره بعد از مدتها چشمم به دیدن خانه‌ی کودکی هایم روشن شد.خانه ای که یک روز پر از زندگی و رفت و آمد و سروصدا و بوی غذا بود؛جایی... بیشتر بخوانید »

8 دیدگاه شما
تیر , ۱۳۹۶

آگهی های درخواستی

تابستان شده و در و دیوار شهر پر از آگهی های کلاس های تقویتی درسی ،ورزشی،آموزش شنا و… هدفشان آگاه کردن ما از تفریح هایی ست که در تابستان انتظار... بیشتر بخوانید »

9 4 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

و آنگاه یک روز صبح…

۹۶/۴/۴ امروز صبح که از خواب بیدارشدم،دیگر تنم نمیلرزید.عصبانی و شاکی‌ هم نبودم.احتمالا در بازه ی زمانی شب تا صبح،مغزم اتفاقات افتاده را هضم کرده که ظاهرا آسان هم نبوده... بیشتر بخوانید »

8 1 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

“من …پانزده سال داشتم”

پانزده سالگی هایمان را جدی بگیریم.. اتفاقات این دوازده ماه،گاه نقطه ی پرتاب موشکی میشوند که در کلاهکش سرنوشت مارا دربرگرفته … سرنوشتِ باقی عمری که کوتاه یا طولانی ممکن... بیشتر بخوانید »

8 6 دیدگاه
تیر , ۱۳۹۶

خانه ات آباد

۹۶/۴/۲ سلام باقالی! آمدم بگویم که نگران من نباش.حال مادرت خوب است؛ مثل قاتلی که قبل از کشتن قربانی اش هیجان زده است و نفس نفس میزند و کامش شیرین... بیشتر بخوانید »

9 1 دیدگاه
خرداد , ۱۳۹۶

اینجا تهران است: صدای رادیو محلی کابل

نور تمام روشنای صبح به تن آسمان ننشسته‌ که کارگر ساختمان رو به روی خانه‌ پیش از گفتن بسم‌الله کار، اول دست می‌برد آهنگی را از گوشی‌اش پلی می‌کند. یک... بیشتر بخوانید »

8 دیدگاه شما
خرداد , ۱۳۹۶

شادی های کوچک، معجزه های بزرگ

چند وقت پیش، یعنی یک هفته قبل، داشتم تقریبا بی هدف تووی کوچه پس کوچه ها و پارک ها قدم می زدم. دلگیر بودم. نمی دانم از کجا ! البته... بیشتر بخوانید »

9 دیدگاه شما